شهید علی رضا حسنی
جمعه 27 اسفند 1389 12:32 AMبیست و پنج سالش شده بود. آخرین باری که به مرخصی آمده بود. از او خواستم که به جبهه نرود تا مقدمات دامادیش را فراهم کنم و گفتم:
یکی از بهترین دختر های فامیل را برایت در نظر گرفتم.
سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت:
من و د و سید دیگر در یک سنگر بود یم. من و سید علی رضا رحمتی قالی بافان. وقتی کاتیوشای دشمن به سنگر خورد، سید علی رضا رحمتی را به بهشت برد. خونش را به صورتم مالیدم و عهد کردم که انتقامش را بگیرم. خون زیادی از حمل مجروحان و شهیدان بر لباس من به امانت مانده است. من جواب این امانت ها را چگونهه بد هم؟
گفتم: خوب اول ازدواج کن، بعد برو جبهه.
گفت: نه ازدو.اج دلبستگی می آورد. می ترسم دلبستگی مرا از جبهه باز دارد.
مادر شهید
من و د و سید دیگر در یک سنگر بود یم. من و سید علی رضا رحمتی قالی بافان. وقتی کاتیوشای دشمن به سنگر خورد، سید علی رضا رحمتی را به بهشت برد. خونش را به صورتم مالیدم و عهد کردم که انتقامش را بگیرم. خون زیادی از حمل مجروحان و شهیدان بر لباس من به امانت مانده است. من جواب این امانت ها را چگونهه بد هم؟
گفتم: خوب اول ازدواج کن، بعد برو جبهه.
گفت: نه ازدو.اج دلبستگی می آورد. می ترسم دلبستگی مرا از جبهه باز دارد.
مادر شهید