گفتم از عشق ؛ نگاهم سکوت کرد... قلبم سرود قديمی کوچه های ياس را باز خواند ... ... نفسم تنها شد... ... و جگر آتش گرفت. به غرور سرو سوگند باران نگاه هايم را بر مراتع سبز وجودت نثار ميکنم... شايد بيايی و تمنای نگاه خاموشم را پاسخ دهی ... بيا...