با پاهایی از باران و رداها و دامن‌‏هایی از آب
از مغیلان زاران , آن همه بران
می توان گذشت آسان
البته
اگر آن خیسی خاص
موی و دهان و چانه ات را
تراوان شود
این که می بینی هر خاری
گلبرگ لاله ای به منقار دارد
و هر ستاره از دهان خدایی پنهان می برند
این رمز زخمی می گوید
من از صراط گذشته ام
گذشته ام
هر چند مستقیم
- چنان که گفته بودند نبودند
نبود اما
من اکنون در دوزخم
و دست راست تو از آنطرف پل
در دست چپ من قفل است
می توانم عبورت دهم ,
اما
حس می کنم که زبازوی راستم
- در انتهای دنده ها
خبر چینی از فردوس
در کاربازی توطئه‌‏ای است
تا انقلاب دوزخی‌ ما را
خنثی کند
می‌‏توانم آری
می توانستم اگر باران
پیراهنی از اکسیژن می پوشاند
بر تو …