تنهای تنها هستم
چهارشنبه 11 اسفند 1389 6:54 PMدر دل شب خفته ای بیدار ، و تا حدودی بیدارتر
نظاره گر روزگارم که چگونه من را به عزای روزهایم نشانده است
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
شب سوی من آمده است سراغم می گیرد
لباس ظلمت خویش را نیز بر خویشتن کرده
تا مرا در مرگ خاطراتم دلداری دهد که شاید
باری از غم را از دلم برچیند
! آری
شب آرامگاه همه ی خفتگان است و پناه
همه ی بیدار دلان که به هنگام شب به جز
شب ایشان را یاری نخواهد بود