چشمانت زمین محبت بودند و من جاذبه اش را

وقتی سیب درخت دلم افتاد فهمیدم . . .

.

.

.

خاطرات چوبهای خیسی هستند ، که با آتش زندگی ، نه میسوزند

و نه خاکستر میشوند . . .

.

.

.

خوشتر از قالی کرمان غزلی ساخته ام

نخ به نخ زیر قدمهای تو انداخته ام . . .

.

.

.

در تمنای نگاهت بی قرارم تا بیایی / من ظهور لحظه ها را می شمارم تا بیایی

خاک لایق نیست تا به رویش پا گذاری / در مسیرت جان فشانم گل بکارم تا بیایی . . .

 

 

.

.

.

دلم کرده هوایت نازنینم

فدای بوسه هایت ! نازنینم

تمام صورتت پنکیک پوش است

بگو بوسم کجایت نازنینم !