دامن دامن اشک
سه شنبه 3 اسفند 1389 5:28 PMای شب تیره روزگار منی
یا دوچشم سیاه یار منی
از بلندی چو گیسوان سیاه
وز سیاهی دل نگار منی
در برت با خیال او بسیار
اشک از دیده کرده ام به کنار
چه بسا با تو راز دل گفتم
چه بسا با تو مانده ام بیدار
آگهی کز دو دیده ریزم خون
بی خبر نیستی که چونم ، چون
راست چون سرو بود قامت من
زان قد سرو شد خمیده کنون
روزگاری چو سرو بودم راست
شرح این قصه سخت جان فرساست
بر سر عرش بود پروازم
عشق بالم شکست و قدرم کاست
جانم از غم تباه شد ای واه
روزم از عشق شد سیاه سیاه
سوختم ، سوختم ، دریغ ، دریغ
مگر ای شیخ عشق بود گناه ؟!