گویا قانون روزگار است که نیمی از عمر را جستن و نیم دیگر، قدر حاصل نیمه‌ی اول را ندانستن. گویی انسان، قدر داشته‌هایش را نمی‌داند. داشته‌هایی که به عمری، به‌دست آورده است.

شما هم می‌اندیشید عاقلانه نیست! می‌دانم اما شاید این اتفاق نامیمون هر روز در کنار ما بارها‌ در حال رخ دادن است. انسان‌های بی‌شماری را پیرامون خود دیده‌ایم که برای به‌ هم رسیدن، با هم بودن و یکی شدن، از تمام هست و نیست خود می‌گذرند. روبه‌روی ابر و باد و ماه و خورشید می‌ایستند تا به مراد دل‌شان برسند و با آن‌که دوستش دارند، زیر یک سقف زندگی کنند اما پس از سال‌ها تحمل رنج و سختی و گذشتن از مانع‌ها، درست در زمانی که می‌بایست از زندگی لذت ببرند، با روبه‌روی هم می‌ایستند....

رخداد بهانه‌ها نیز علت خاصی نمی‌خواهد، با کدورتی جزئی یا اختلاف ‌سلیقه‌ای پیش‌پاافتاده، همه‌چیز نابود می‌شود، حرمت‌ها می‌شکند و در چشم‌ به‌هم ‌زدنی، سِیلی ویران‌گر، هرچه کاشته‌اند را با خود می‌برد. ؟!....
راستی ما از کدام دسته‌ایم؟