. . . پشیمانان را می پذیرند
چهارشنبه 20 بهمن 1389 9:49 AM
بسم الله الرّحمن الرّحیم
سلام !
یادت می آید گفتم هیچ اتفاقی در این دنیا ، شانسی نیست ؟
چند سال پیش داشتم در کتابخانه ، دنبال یک کتاب می گشتم که چشمم به کتابی افتاد با جلد قرمز ، ( که البته الان با شکل دیگری چاپ می شود ) عکس یک نفر هم بر روی آن در پایین صفحه چاپ شده بود . به نظرم اسم جالب و سؤال بر انگیزی داشت . با خودم گفتم چرا نویسنده ، نامش را « فتح خون » گذاشته ؟! یعنی چه . . . فتح خون ؟! می خواستم کتاب را سر جایش بگذارم ، که نامش مانع شد . راستش حوصله نداشتم مطالعه اش کنم ، چون اصلاً دنبال کتاب دیگری برای تحقیق درسی می گشتم ، ولی حس کنجکاوی بر تنبلیم غلبه کرد . با خودم گفتم چند خطی بخوانم ، فقط در حدی که به جواب سؤالم برسم . همانطور که ایستاده بودم کتاب را ورق زدم . یادم نیست کدام صفحه را خواندم ، همین قدر یادم است که اولین صفحه ای را که خواندم ، فکر کردم بهترین و زیباترین قسمت کتاب است ، اما وقتی صفحات دیگرش را نگاه کردم ، فهمیدم کل کتاب و نویسنده ی آن ، با دیگران بسیارمتفاوتند .
قبلاً صدای گرم و ملکوتی شهید سیّد مرتضی آوینی را که مو را به تن انسان ، راست و روح انسان را زیر و رو می کرد ، در برنامه ی روایت فتح شنیده بودم همین قدر می دانستم که انسان خوبی بوده ، اما هرگز فکر نمی کردم که این مرد ، که به اندازه ی خیلی های دیگر، ( که استحقاق شهرت را نداشتند ، اما به آن رسیدند ) توی بوق نرفت ، چنین مغز متفکر و عارف وارسته ای باشد .
از اینکه پیش از مردنم ، آن کتاب را دیدم ، واقعاً خوشحال بودم ، . دلم می خواست به همه ی مردم بگویم ، هر چه زودترآن را بخوانند ، دلم برای بقیه که آن را نخوانده بودند می سوخت . مدتی همانطور ایستاده مثل آدمی که از قحطی در آمده باشد ، چشمانم گشاد و دهانم باز شده بود ، می خواستم در آن واحد ، تمام کتاب را ببلعم ، همان کتابی که چند لحظه ی پیش می خواستم آن را سر جایش بگذارم . در همان حال که آن را می خواندم در دلم خدا را شکر می کردم . با خواندن صفحاتی پراکنده از آن ، احساس شعف خاصی که فکر نمی کنم تا آن لحظه تجربه اش کرده بودم به من دست داد ، اما در عین حال احساس می کردم که دیگر ظرفیت خواندن بقیه ی کتاب را ندارم ، آن موقع بود که فهمیدم اینکه می گویند طرف در پوست خودش نمی گنجد ، واقعیت دارد !
پیش خودم خیال می کردم من تنها کسی هستم که آن را کشف کرده و عمیقاً آن را خوانده و فهمیده . بعد از آن روز، خواندن کل کتاب ، با آنکه باریک بود خیلی طول کشید ، درون هر جمله اش ، دنیایی از معرفت بود که نیاز به تفکر و تعمق و تأمل داشت . بعداً وقتی دوباره آن را مطالعه کردم تازه فهمیدم که اشتباه می کردم ؛ اولاً : آنطور که باید آن را نفهمیده بودم . ثانیاً :آثار او ، در همه ، اینگونه اثر می کرد و من اولین و آخرینش نبودم فکر می کنم ، دلیل تأثیر آثارش را هم ، در یکی دیگر از آثار خودش پیدا کردم ؛ او هر چه حدیث نفس را ، سوزانده بود تا فقط برای خدا بنویسد و آنچه خالص برای خدا باشد نیز اینگونه در جان ها اثر می کند .
یادت هست که گفتم هیچ چیزی در این دنیا اتفاقی نیست ؟ این اتفاقات افتاد و تو هم ، امروز این متن را می خوانی که . . .
شهید آوینی ( سیِِِّد شهیدان اهل قلم ) ، در قسمتی از این کتاب ناتمامش که روایتی منحصر به فرد از محرم است ، اینگونه می نویسد :