پاسخ به:والدین و فرزندان
پنج شنبه 21 بهمن 1389 10:40 AM
نوجوانی یعنی این!
نوجوونی من گاهی یه دختر بچه پنج ساله است که خاله بازی می کنه و شب ها برای عروسک هاش لالایی می خونه. گاهی اوقات با تموم کودکیش کنارم می شینه و زانوهاش رو بغل میکنه و بی صدا گریه میکنه؛ گاهی وقت ها هم اینقدر خوشحال میشه که می خواد با صدای بلند فریاد بزنه و تموم دنیا رو توی شادی خودش شریک کنه. نوجوونی من گاهی بزرگ میشه؛ بزرگتر از همیشه. قدش بلند میشه؛ بلند و بلندتر تا وقتی که می رسه به خورشید و دستش رو دراز می کنه و قلب همیشه نوجوون اش رو میده به خورشید به عنوان یه هدیه! نوجوونی من یعنی تموم رازهایی که توی دفتر خاطراتم باقی می مونه... رازهایی که همیشه به «تو» گفتم و هیچ وقت نفهمیدم «تو» کی هستی و هیچ موقع نتونستم چهره ات رو ببینم ولی همیشه دوستت داشتم و هر روز برات می نوشتم. نوجوونی من یعنی تماشای قرص ماه از روی کره خاکی؛ یعنی تماشای بارون از پشت پلک خیسم. نوجوونی من یعنی حرف زدن با درختها، خندیدن با گلها، مهربونی کردن با تموم گربه ها، راز دل گفتن به شب و تا همیشه های ابد عاشق خدا بودن! نوجوونی من یعنی همین روزای بادبادکی که میان و می رن و من باید قدرشون رو بدونم. یعنی همین به راحتی نوشتن از هر چیزی که دلم بخواد...
من وقتی که اندازه آدم بزرگا بشم، یادم نمی ره که نوجوون بودم؛ یادم نمی ره که در مقابل شیطنت های نوجوون ها، اخم نکنم و یکسره به هر چیزی اعتراض نکنم. اگه یه وقت خدایی نکرده و زبونم لال یادم رفت نوجوون بودم، بیایین منو به جرم «بی وفایی کردن به عهد نوجوونی» دستگیر کنید و این نوشته رو بذارین جلوم و حتما ازم دلیل بخوایین که چرا این کار بی رحمانه رو انجام دادم و تا توضیح ندادم آزادم نکنین. بذارین توی دادگاه نوجوون ها، قاضی شون که نوجوونه تصمیم بگیره که چه حکمی برام صادر کنه. ولی مطمئن باشین کار به اون جاها نمی کشه؛ آخه من و نوجوونی، با هم تا همیشه می مونیم و بهم قول دادیم که من ستاره بشم و نوجوونی آسمونم. این جوری هیچ وقت از هم جدا نمی شیم... مگه ستاره بی آسمون می تونه زنده بمونه؟!
یاسمن رضائیان
۶۱ ساله. تهران
(عضو تیم ادبی و هنری مدرسه)