من از جبابره نیستم
روزی یك عرب بیابانی خدمت پیامبر اكرم‌ ـ صلّی الله علیه و آله ـ آمد و حاجتی داشت، وقتی كه جلو آمد روی حساب آن چیزهایی كه شنیده بود، ‍‍‌اُبهّت پیامبر اكرم‌‌ ـ صلّی الله علیه و آله ـ او را گرفت وزبانش به لكنت افتاد!
پیغمبر‌ ـ صلّی الله علیه و آله ـ ناراحت شدند وسؤال كردند:
آیا از دیدن من زبانت به لكنت افتاد؟
سپس پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ ‌ او را در بغل گرفتند و به طوری فشردند كه بدنش، بدن پیغمبر‌ ـ صلّی الله علیه و آله ـ را لمس نماید، آنگاه فرمودند: آسان بگیر، از چه می‌ترسی؟ من از جبابره نیستم. من پسر آن زنی هستم كه با دست خودش از پستان گوسفند شیر می‌دوشید، من مثل برادر شما هستم. «هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو»