سال 1345 براي اولين بار چشمهايش را در کوتيان به روي دنيا گشود. شجاع بود و باهوش و اين را همهي دوستان رزمندهاش ميدانستند. در پاسگاه زيد فرماندهي تيم کمين را بر عهده داشت و چه دلاورانه ميجنگيد. يکي از دوستانش ميگفت که بعد از عمليات خيبر هرچه دنبالش ميگردد پيدايش نميکند تا اينکه در قبري که بچهها حفر کرده بودند او را ميبيند که با صداي بلند گريه ميکند و عاشقانه خدا را ميطلبد و ميخواند.
اذانهاي غلامعلي را همهي بچهها خوب به ياد دارند چرا که هنگام اذان بالاي خاکريزها ميرفته و با صدايي رسا و بلند اذان سر ميداده است.
عاشق امام (ره) بود و يکي از آرزوهايش اين بود که به پابوس امام (ره) برود.
13/12/1364 بود و غلامعلي 19 سال داشت. درياي دل بچهها متلاطم بود و ناآرام و در همان هنگام بود که غلامعلي به اين دنياي خاکي پشت کرد و براي هميشه در منطقهي عملياتي فاو هنگام عمليات والفجر 8 به ديار ابدي شتافت تا هرچه زودتر با معبود خود ملاقات کند.
حالا چندين سال است که پيکر مطهرش گرمابخش خاک سرد گلزار شهداي صفيآباد شده است.