يك بار كه به عنوان استاژر رفته بودم، مردي را آوردند با سر درد شديد كه با دو دستش سرش را گرفته بود و فشار مي‌داد.
گلويش را ديدم كه چرك كرده و اگزودا داره و براش پني‌سيلين تزريق كرديم.
اين پني‌سيلين به قدري درد داشت كه از شدت درد، محل تزريق را گرفته و در حال رفتن، مي‌گفت: من يادم نيست كه سر درد داشتم، ولي اي كاش همان سردرد را داشتم تا اين درد را.
طفلك خيلي اذيت شده بود و من هنوز هم پس از سال‌ها كه به ياد او مي‌افتم دلم برايش مي‌سوزد.

   منبع:    كتاب پرسه درديارغريب (خاطرات پزشكان)  &nbsp-   صفحه: 258