هر كاري كردند، از ماشين پياده نشد. با مهرباني رفت پيشش. - پسرم بيا پايين. من قراره انفرادي اعزام بشم... خودم مي‌برمت جلو با عصبانيت فرياد زد: - چرا دروغ مي‌گي؟ چرا لباس سپاه را پوشيدي؟ كسي كه دروغ مي‌گه، نبايد لباس سپاه را بپوشه! همه حيرت‌زده نگاهش كردند. نمي‌خواستند اعزامش كنند. تنها برادر هفت خواهر بود و پدر هم نداشت!

منبع: كتاب وقتي سفرآغازشد   -  صفحه: 58