ساعت 3 بعد از ظهر يگان ما وارد عمل شد. هوا به قدري گرم بود كه نمي‌توانستيم گوشي بي‌سيم را در دست بگيريم. همه از حال رفته بودند. داخل كانال هم خيلي تنگ بود. بيش از چند متر با عراقي‌ها فاصله نداشتيم. دل به دريا زدم و رفتم بيرون و بالاي كانال نشستم. به وضوح بعثي‌ها را مي‌ديدم و آن‌ها هم بي‌شك مرا مي‌ديدند؛ اما هيچ كس واكنشي از خود نشان نداد. واقعاً باورم شد كه وقتي خدا بخواهد چشم دشمنان را كور مي‌كند.

 

منبع :كتاب امدادهاي غيبي