در جبهه‌ي فاو، آتش عراقي‌ها خيلي شديد شد. چند نفر از بچه‌ها شهيد شده بودند. آمبولانس فرستادند تا مجروحان و شهدا را ببرند. آمبولانس را زدند. آمبولانس ديگري مجروحان و شهدا را برد. وقتي آمبولانس به مقرّ موتوري رسيد، خاموش شد. هرچه استارت زدند، روشن نشد كه نشد.
وقتي نگاه كرديم، متوجه شديم بنزين ندارد. خواستيم بنزين داخل باك بريزيم. همه مات و مبهوت شديم؛ چون باك سوراخ‌سوراخ شده بود. همه آن روز در اين فكر بوديم كه آمبولانس چگونه 15 كيلومتر راه را بدون بنزين طي كرده است.

 

منبع :كتاب امدادهاي غيبي