|
«من ناراحتى قلبى مادرزادى داشتم و بستگان من براى مداوا در تهران به پزشكان زيادى از جمله دكتر طباطبايى مراجعه كرده بودند. ايشان اظهار كرده بود: قلب او بايد عمل شود و تا به سن 6 سالگى نرسد نمىتوانيم او را عمل كنيم. در صورت عمل شدن هم تنها 50% احتمال خوب شدن وجود دارد.
يكى از اقوام ما هر چهارشنبه مردم را با هيأت و كاروان از تهران به مسجد جمكران مىآورد. آن روز پدر من هم در مأموريت بود و به بيرجند مسافرت كرده بود. اين آقا مرا هم با هيأت به مسجد جمكران آورد. من قادر به راه رفتن نبودم. لذا مرا بغل كرد و داخل مسجد برد و نشانى محل خود را به من گفت و رفت.
من توى مسجد دراز كشيده بودم. قدرى دعا كردم و به درگاه الهى تضرّع و توسل جستم. در اثر خستگى، خوابم برد. در خواب، آقا امام زمان (عليه السلام) را ديدم كه با لباس و عمامهي سبز و چهرهاى نورانى نزديك من آمد و فرمود: بلند شو، شفا گرفتى! بعد به سر و سينهام دستى كشيد و دوباره فرمود: بلند شو!
از خواب بيدار شدم و احساس كردم كه حالم خوب است. من كه اصلاً قادر به راه رفتن نبودم، دويدم كه محل راننده را پيدا كنم. همين كه او را ديدم خود را در بغلش انداختم».
|