هشتاد تومان بدهكار بودم و از اداي آن عاجز. لذا مشغول به انجام بعضي از رياضت‌هاي شرعي و توسلات شدم، تا آن‌كه شبي حضرت صاحب‌الاعصر (عج) را در خواب ديدم و ديده‌ي جان را از نور جمالش منور كردم.
آن حضرت دست كرم را باز كرده و فرمودند: « ساعت خود را به من نشان بده.» من ساعت خود را از جيب درآوردم و به دست آن حضرت دادم. آن سرور ساعت را گرفتند و دوباره به من برگرداندند. از خواب بيدار شدم و از بي‌قابليتي خود ناراحت بودم. با خود گفتم: «بعد از اين همه زحمات، آن سرور فقط به ساعت من نظر فرمودند، ولي خودم هيچ بهره‌اي از فيوضات ايشان نبردم.»
صبح روز بعد در مجلسي ساعتم را از جيب بيرون آوردم تا نگاهي به آن بيندازم و وقت را از دست ندهم. يكي از دوستان گفت: «ساعت طلا خريده‌اي؟» گفتم نه. حاضرين تصديق كردند كه ساعت طلاست، اما من مدام مي‌گفتم: ساعت برنجي است، من از فلان ساعت فروش خريده‌ام. ساعت فروش را به آن‌جا آوردند. او هم تأييد كرد كه آن ساعت قبلاً از جنس برنج بوده است.
يك‌باره ياد خواب شب قبل افتادم و ماجرا را براي دوستان تعريف كردم. يكي از اهل مجلس 80 تومان به من داد و ساعت را در ازاي آن گرفت و من توانستم بدهي خود را بدهم. بعدها شيخ اسدالله زنجاني به من گفت: «چرا ساعت را از دست دادي؟‌ اگر نگه داشته بودي، آن را هفتاد هزار تومان از تو مي‌خريدند.»

آقاي عبدالصمد زنجاني راوي:  

   منبع:    كتاب بركات حضرت ولي عصر (عج)   -  صفحه: 288