در تاريخ 28 اسفندماه سال 1375، با هواپيما همراه بعضي از دوستان و عده‌اي از مسئولين كشور راهي مشهد مقدس شديم. بر فراز فرودگاه مشهد اعلام كردند، هواپيما به علت نقص فني نمي‌تواند بنشيند. نزديك 45 دقيقه هواپيما درآسمان مشهد سرگردان بود، در نهايت به تهران بازگشتيم.
اين رفت و آمد 6 ساعت طول كشيد. يكي از مسئولين، از خدمه‌ي هواپيما علت طولاني شدن سفر را پرسيد. ابتدا نمي‌گفتند، اما بعد خلبان به طور خصوصي به آن مسئول گفت: «در هنگام فرود متوجه شدم چرخ‌هاي هواپيما باز نمي‌شود. هرچه سعي كرديم نتيجه نداشت و الآن هم به تهران برمي‌گرديم. آن‌جا آتش‌نشاني آماده است؛ به خاطر اين‌كه احتمالاً سقوط مي‌كنيم و هواپيما آتش مي‌گيرد.
در نزديكي تهران اعلام كردند، امكان نشستن به صورت عادي وجود ندارد، بايد آماده‌ي سقوط باشيم. اگر كسي دندان مصنوعي دارد، بيرون بياورد. همه كفش‌هايشان را درآوردند، و هرعكس عينك داشت آن را از روي چشمش برداشت.
همه مضطرب بودند. عمامه را برداشتم و گفتم: «آقايان اگر آخرين لحظه‌ي زنده‌بودنمان است، بهتر هست كه به امام زمان (عج) متوسل شويم» دستم را روي سرم گذاشتم و گفتم: «همه بگوييد يا اباصالح‌المهدي ادركني» همگي نام مقدس آقا را صدا زديم. در آخرين دقايق خلبان گفت: «بشارت! امام زمان (عج) عنايت فرمود.
چرخ‌ها باز شد، همه يك‌صدا صلوات فرستادند و ما به سلامت به زمين نشستيم.

روحاني ساكن تهران راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني www.jamkaranqom.ir