|
مدتها بود كه به بيماري نقرس و سياتيك دچار شده بودم، و به ناچار در شهرهاي اصفهان، خراسان و تهران به مداوا (گياهي و شيميايي) پرداختم. تا اينكه يك روز به همراه دوستان به شراوان رفتيم. در راه بازگشت در قوچان به زيارت امامزاده ابراهيم مشرف شديم. نهار را به اصرار دوستان در آنجا مانديم. من آهسته آهسته جهت تجديد وضو به كنار رودخانهاي در همان حوالي رفتم. بعد از گرفتن وضو، مردي با لباسهاي نمدي چوپاني سلام كرد و گفت: «آقاي ميرجهاني، شما با اينكه اهل دعا و دوا هستي، هنوز پاي خود را معالجه نكردهايد؟»
گفتم: «تاكنون نشده است.»
دوباره گفت: «آيا دوست داريد (مايل هستيد) من پايتان را معالجه كنم؟»
با اجازهي من در كنارم نشست و از جيب خود چاقوي كوچكي درآورد و اسم مادرم را گفت و سر چاقو را بر اولين نقطهي دردناك گذاشت و به سمت پايين كشيد و تا پشت پا آورد. سپس فشار دارد. به حدي كه من ناله كردم. آنگاه چاقو را برداشت و گفت: «برخيز، خوب شدي.»
خواستم بر حسب عادت و مثل هميشه با عصا برخيزم كه عصا را از دستم گرفت و به آن طرف رودخانه پرت كرد. پايم سالم بود. پرسيدم: «شما كجا هستيد.» گفت: «من در همين قلعهها هستم، و دست خود را به اطراف گردانيد.»
آدرس ايشان را خواستم، اما ايشان گفتند: «تو آدرس مرا نخواهي دانست، ولي من منزل شما را ميدانم كجاست. هروقت مقتضي باشد، خود نزد تو خواهم آمد.» و رفت. شگفتزده به اطراف نگريستم. او كه بود كه مرا ميشناخت، منزلم را بلد بود و شفاي دردم شد.
دوستانم در همين لحظه به نزديك رودخانه رسيدند. آنها را به دنبال آقاي نمدپوش فرستادم. اما هرچه تفحص و جستوجو كردند، اثري از او نيافتند. در دلم زمزمه كردم «السلام عليك يا بقيةالله.»
|