پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *
چهارشنبه 27 آبان 1388 8:09 AMاگر مهر انتظار را بر قلب هایمان حك نكرده بودند،
اگر غزل انتظار را از بر نبودیم و اگر از جام انتظار سرمستمان نكرده بودند،
معلوم نبود در این تاریك و روشن مبهم و این گردش ممتد و كشدار ثانیه ها
كه روز و شبش یكسان است، این همه دلواپسی،
این همه حسرت و این همه سوز و گداز را
به درگاه كدام سنگ و چوب و آتش می بردیم و از كه پناه می جستیم.
روزها آن قدر با رنگ و نیرنگ آمیخته است كه روزمان را از شب نمی شناسیم و این ابر،
ابرهای تیره حریص آن چنان وسعت آسمان را بلعیده اند
كه دیری است رنگ خورشید را ندیده ایم.
همه جا تاریك و ظلمانی است، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ های تاریخ را برفرازش بیاویزی،
باز چاه و چاله را نمی بینی و پا به لجنزاری می گذاری
كه بیرون آمدن از آن طاقت فرساست،
گویی چشم بسته راه می روی كه برادرت را، همسایه دیوار به دیوارت را
كه برای تامین معاشش تكه ای از وجودش را به حراج می سپارد،
جان می فروشد تا آبرو بخرد را نمی بینی یا نه، شاید هم می بینی،
اما برای راحتی وجدانت، عینكی سیاه به رنگ دلت به چشم می زنی تا نبینی،
تا آزاد باشی، آه چه اسارتی؟!
مولاجان، فضای غبارآلودی است، یلدای غریبی است، پس، در كدامین سپیده لایق،
ذوالفقار تو سیاهی شب را می درد و چشمان عاشق را به صبح صادق پیوند می زند...!
اگر غزل انتظار را از بر نبودیم و اگر از جام انتظار سرمستمان نكرده بودند،
معلوم نبود در این تاریك و روشن مبهم و این گردش ممتد و كشدار ثانیه ها
كه روز و شبش یكسان است، این همه دلواپسی،
این همه حسرت و این همه سوز و گداز را
به درگاه كدام سنگ و چوب و آتش می بردیم و از كه پناه می جستیم.
روزها آن قدر با رنگ و نیرنگ آمیخته است كه روزمان را از شب نمی شناسیم و این ابر،
ابرهای تیره حریص آن چنان وسعت آسمان را بلعیده اند
كه دیری است رنگ خورشید را ندیده ایم.
همه جا تاریك و ظلمانی است، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ های تاریخ را برفرازش بیاویزی،
باز چاه و چاله را نمی بینی و پا به لجنزاری می گذاری
كه بیرون آمدن از آن طاقت فرساست،
گویی چشم بسته راه می روی كه برادرت را، همسایه دیوار به دیوارت را
كه برای تامین معاشش تكه ای از وجودش را به حراج می سپارد،
جان می فروشد تا آبرو بخرد را نمی بینی یا نه، شاید هم می بینی،
اما برای راحتی وجدانت، عینكی سیاه به رنگ دلت به چشم می زنی تا نبینی،
تا آزاد باشی، آه چه اسارتی؟!
مولاجان، فضای غبارآلودی است، یلدای غریبی است، پس، در كدامین سپیده لایق،
ذوالفقار تو سیاهی شب را می درد و چشمان عاشق را به صبح صادق پیوند می زند...!