پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 2:21 PMيلان نامدار
50 متر به پايگاه مانده بود. دود غليظي به آسمان ميرفت. عراقيها پاسگاه را خالي كرده بودند. در كنار آبراه چشمم به قايق نيمسوخته افتاد. با چند نفر سوار بر بلم به جلو رفتيم تا جنازهي برادران را كه قبلاً شهيد شده بودند، بياوريم. منبع: كتاب طراوت يقين
دو تن از بچهها با ماسك غواصي و كپسول هوا به پايين رفته، اطراف قايق و داخل آن را گشتند. تكههاي گوشت و استخوان آنها را بيرون آوردند.
طاقت ديدن نداشتم، همين چند روز پيش آنها را سالم ديده بودم. يكديگر را بوسيديم. از چهار يل نامدار سپاه خميني (ره) فقط كمي گوشت و استخوان باقي مانده بود. دلم ميخواست فرياد بزنم، اما زمان حتي مجال سوگواري هم به ما نداد و ما به ناچار پيكر پاك آنها را به عقب انتقال داديم.