يك گلوله، دو پرواز

صبح زود صداي زنگ تلفن قورباغه‌اي ما را از خواب پراند، قبل از اين‌كه تكاني به خود بدهم رامين گوشي را برداشت. به محض اين‌كه گفت: «جعفر آقا شماييد؟» داخل رختخوابم نشستم. برادرم پشت خط بود، گوشي را گرفتم، با جعفر احوالپرسي مفصلي كردم. سپس جعفر گفت: «براي رفتن به مرخصي حاضر شو». تعجب كردم، چون نزديك عمليات بود و مرخصي رفتن كار ساده‌اي نبود.
با تعجب به جعفر گفتم: «نزديك عمليات است، گمان نمي‌كنم فرمانده اجازه بدهد!». جعفر در پاسخ حرف من ادامه داد: «اجازه‌ات را از فرمانده گرفته‌ام». ديگر هيچ نگفت و تماس را قطع كرد.
وسايلم را براي رفتن به مرخصي حاضر كردم، دليل مرخصي رفتنمان را نمي‌دانستم، اما اين را مي‌دانم كه جعفر كاري را بدون فكر انجام نمي‌داد. سه روز مرخصي ما خيلي زود تمام شد، قبل از آمدنمان، زن داداش من را به گوشه‌اي برد و گفت: «جعفر در خواب آقا موسي‌بن‌جعفر (ع) را ديده است كه گفته براي آخرين بار به ديدن بستگان برو». تازه دليل اصرار او براي رفتن به مرخصي را متوجه شدم.
عمليات آغاز شد، ما دو گردان بوديم. در گردان جلويي،‌ جعفر و برادر ديگرم ناصر قرار داشت. آن‌ها بعد از خداحافظي تقريباً چند ساعتي از گردان ما زودتر حركت كردند. هوا گرگ و ميش شد كه ما به گردان جلويي رسيديم، فرمانده‌ي گردان به من گفت: كه بايد برگردي. خيلي تعجب كردم، دلم گواهي بدي مي‌داد، مضطرب شدم، پرسيدم كه چرا بايد به عقب برگردم؟!
فرمانده‌ي گردان بدون گفتن حرفي سرش را پايين انداخت. پس از دقايقي كه سرش را بلند كرد. متوجه اشك داخل چشمانش شدم، به‌ ياد حرف ‌زن‌داداش افتاده و پرسيدم: «براي جعفر اتفاقي افتاده است؟!
فرمانده‌ي گردان كه حالا سيل اشك‌ها امانش را بريده بود در پاسخ جواب داد: «جعفر و ناصر بر اثر اصابت يك گلوله از يك خمپاره شهيد شدند و الآن پيكرشان پشت وانت است و تو حالا بايد اين وانت را به عقب ببري».
انتظار شنيدن خبر شهادت جعفر را داشتم، اما نمي‌توانستم باور كنم ناصر هم ما را ترك كرده است. روي زمين نشستم و شروع به گريه كردم، فرمانده من را دلداري مي‌داد اما فايده‌ا‌ي نداشت. ديگر چيزي براي از دست دادن نداشتم، گفتم من مي‌مانم و آن‌قدر مي‌جنگم تا پيش دو برادر ديگرم بروم. فرمانده در حالي كه دستان من را در دست داشت گفت: «لااقل به خاطر فرزندانشان اين كار را بكن!».
به ياد چهره‌ي معصوم برادرزاده‌هايم و زن‌داداش مهربانم افتادم و با اين‌كه خيلي سخت بود، اما قبول كردم. تا رسيدن به مقر، صداي گريه‌ام فضاي داخل ماشين را پر كرده بود. فكر اين‌كه چگونه اين خبر را به خانواده‌ام بدهم آزارم مي‌داد. جسم و روحم خسته و ناتوان بود و از درك اين فقدان عاجز....
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 3