ياد علي‌اصغر (ع)

ساعت 11 صبح بود. دشمن ضربه‌ي سختي ديد. پاتكش را شروع كرد. همه مردانه دفاع و مقاومت مي‌كردند.
آن طرف‌تر ناگهان بي‌سيم‌چي نقش بر زمين شد. دويدم بالاي سرش. هر چه صدايش زدم، جوابي نداد؛ تير به گلويش خورده بود. سرش را به زانو گذاشتم. از حنجره‌اش خون مي‌ريخت؛ مي‌لرزيد، خِرخِر مي‌كرد. نمي‌دانم ذكر مي‌گفت يا ...
يك لحظه ياد عاشورا و گلوي بريده‌ي علي‌اصغر (ع) افتادم.
   

منبع: نشريه قافله نور