وفاي به عهد

جلوي در خيس بود و چند غنچه گل رز هم كه در آب و گل ماسيده بود، راز شبانه‌ي خانه را فاش كرده بود. زن پشت سر شوهرش يك كاسه آب و چند غنچه گلي رز ريخته بود.
دخترك گفت: «چرا بيدارم نكردي تا بابا را ببينم و مادر صبورانه پاسخ داد: خواستم بيدارت كنم بابايت گفت: «دختركم را بيدار نكن، چند روز ديگر مي‌آيم و حسابي همديگر را مي‌بينيم».
پدر به قولش وفا كرد، آمد بر روي دستان مردم عزادار اما فقط چند دقيقه‌ي كوتاه كنار دختر ماند و سپس سوار بر موجي بر روي دستان مردم رفت.
   

منبع: كتاب تركش وانار