وضوي خون

شب عمليات رمضان نزديك پاسگاه زيد بوديم. يكي از بچه‌ها براي گرفتن وضو به نزديك آب رفت. يك‌باره خمپاره‌اي در كنارمان منفجر شد. همه در حال وضو گرفتن بوديم. تركش به سر يكي از بچه‌ها خورد، كه در حال كشيدن مسح سر بود. خون از سرش جوشيد و با آب وضوي صورتش آميخت اما خنده هنوز روي صورتش بود.   

منبع: كتاب سفر عشق