و مارميت

عمليات والفجر 3 با آن همه زيبايي معنويش كه تا قبل از زدن به خط داشت تمام شده بود. از ستون‌كشي، پيام رد كردن و خواندن «يا منزل السكينه في قلوب المؤمنين» گرفته تا خداحافظي و زدن به خط و غيره.
هوا ديگر كاملاً روشن شده بود. آمبولانس‌ها مشغول تخليه‌ي مجروحين بودند و تويوتاها هم مشغول دادن غذا و مهمات به بچه‌ها. از ظهر همان روز پاتك عراقي‌ها شروع شد و چند روزي ادامه داشت. يكي از همين روزها كه مشغول جواب دادن پاتك بوديم، صدايي همه را متوجه آسمان كرد. هلي‌كوپترهاي عراقي‌ها با بسته‌هاي بزرگي كه به زيرشان بسته شده بود، به طرف ارتفاعي كه به كله‌قندي مشهور بود مي‌رفتند.
تعدادي از عراقي‌ها بعد از عمليات هنوز بر روي آن مانده بودند و مقاومت مي‌كردند. همه‌ي سلاح‌ها به طرف آن‌ها نشانه رفت، اما اثري نكرد و آن‌ها رفتند. ولي بعد از چند دقيقه دوباره همان صدا همه را متوجه خود كرد. آرپي‌جي زني كه كنار من ايستاده بود با چهره‌اي خاكي و صدايي گرفته گفت: «اين دفعه نمي‌گذارم از دستم در بروي!» و پس از نشانه‌روي و خواندن آيه: «و ما رميت آذرميت...» گلوله را شليك كرد.
گلوله را مي‌ديدم كه پس از چند ثانيه درست به وسط هلي‌كوپتر خورد و چيزي نگذشت كه نقش زمين شد و فرياد الله‌اكبر از جاي جاي خاكريز به گوش مي‌رسيد و چهره‌ي خندان بچه‌ها و اشك شوق كه در چشمشان حلقه زده بود، صفاي ديگري به دشت بخشيده بود و بعد از آن ماجرا ديگر منطقه آرامش نسبي پيدا كرد.
   

 

منبع: سالنامه شيدايي