پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 2:13 PMنيروهاي كمكي
حميد آمد روي خاكريز پهلوي من نشست. يك وانت تويوتا پر از نيرو داشت ميآمد طرف ما. همهشان داشتند به ما نگاه ميكردند و دست تكان ميدادند. جلو چشم ما خمپاره آمد خورد به وانت و منفجرش كرد و آتشش زد و خون مثل آبشار سرخ از همه جايش جوشيد و ريخت زمين. آنها نيروهايي بودند كه داشتند ميآمدند كمك حميد [ باكري ]. حميد لبش را دندان گرفت؛ خيره شد به خون ... آمد چيزي بگويد كه گفتم: « خدا خودش همه چيز را ... حتماً كار خيري در كار است ... »
راوي: سردارشهيداحمدكاظمي
منبع: كتاب به مجنون گفتم زنده بمان