پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 1:55 PMنماز عشق
هوا هنوز روشن نشده بود كه توكلي كنار من نشست و گفت: «با اين تيربار سر عراقيها را گرم كن تا من نمازم را بخوانم. در حال اقامهي نماز بود دستهايش را براي قنوت بالا آورد، تيراندازي را قطع كردم تا ببينم چه دعايي ميخواند: «اللهم ارزقني شهاده في سبيلك... اللهم ارزقني شهاده في سبيلك...». منبع: كتاب جلوه هاي ايثار
به حالش افسوس خوردم. چند لحظه بعد دوباره به او نگريستم. لباسش خوني بود. از زير لباسش جويي از خون آرام به زمين ميريخت. اما بيآنكه نالهاي كند نمازش را ادامه داد. ميخواستم به كمكش بروم. جملات آخر را به سختي ادا كرد: «السلام....علي....كم...و...رحمهالله......و بركا...ته».
به سمتش دويدم، ولي او بر سجده افتاد و آخرين نفس را رو به قبله در حال عبادت پروردگار كشيد.