پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 1:52 PMنامه ي چمران
در محور عملياتي مشغول انجام دادن كارهايم بودم كه متوجه پيرمردي با لباسهاي نامنظم شدم كه نامهاي در دست داشت. نامه را به من داد و گفت: فلاني داده تا بياورم و سفارش كرده است كه نامه محرمانه بماند.
نامه را باز كرده و يك جملهي بيربط را خواندم و بعد امضا شهيد چمران، سردرگم بودم كه چرا اين حرف را چمران گفته است. يكآن به ياد آوردم كه وي براي اينكه بخواهد از شهيد شدن پيرمردها و نوجوانهاي زير سن بلوغ جلوگيري كند، بهانهاي ميآورد و آنها را به عقب بازميگرداند.
روبه پيرمرد كرده و گفتم اين نامه خيلي مهم است كه چمران مسئوليتش را به شما داده است. لبخند بر روي لبهاي پيرمرد خودنمايي كرد، دستهاي او را بوسيدم و از او به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كردم. او نيز با چهرهاي خندان از من جدا شد و رفت.
بعد از رفتن او به دل صاف و بيآلايش آن مرد غبطه خورده و افسوس به حال قشر بيتفاوت جامعه خوردم. بعد از مدتي خبر شهادت پيرمرد را از چمران شنيدم و به دليل اينكه او نيز عاقبت به آرزويش رسيده بود با تمام وجود خوشحال شدم.
راوي: سيدعلي خامنه اي
منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 9