ميدان مين

شب بود. عمليات والفجر 4 خورده بوديم به ميدان مين. وسط ميدان مين كسي نشسته بود و بچه‌ها را به جلو هدايت مي‌كرد. برايم عجيب بود كه چرا اين‌جا نشسته. تا كنارش رسيديم كنجكاو شدم و گفتم چرا خودت جلو نمي‌روي؟ وقتي ديد خيلي اصرار دارم گفت: سرت را پايين بياور.
سرم را خم كردم گفت: «بابا من پاهام قطع شده نگذار بچه‌ها بفهمند، روحيه‌شان خراب مي‌شود».
   

منبع: ماهنامه وصال