معجزه ‌ي الهي

روز دوم شهريور ماه فرا رسيد، با بي‌سيم احوال همه‌ي سنگرها را مي‌پرسيدم كه نوبت به سنگر ياسر شد. بچه‌هاي سنگر ياسر از من خواستند كه براي مشاهده‌ي موقعيتشان به سنگر آن‌ها بروم. مقداري آذوقه برداشتم و به طرف سنگر به راه افتادم.
در دلم غوغايي برپا بود. خيلي نگران بچه‌ها بودم. روي تخته‌ي شناور دراز كشيده و به سمت سنگر به راه افتادم. يكي از سنگرها توجه‌ام را جلب كرد. به سختي خودم را به سنگر رساندم و شناسايي دقيقي انجام دادم. كنار شناور برگشتم، بي‌سيم را برداشتم تا پيام بفرستم كه بر اثر اصابت جسمي سنگين به روي تخته پرتاب شدم.
جراحتم مهم نبود. ولي سلامت بچه‌ها و زنده ماندنشان برايم مهم بود. با تمام نيرو و توان خودم فرياد زدم كه داخل آب بپريد، اين‌جا امن نيست. همه پريدن، قبل از اين‌كه بپرم بر اثر برخورد تيري به كمرم سوزش عجيبي تمام بدنم را در بر گرفت. داخل آب رفتم. متوجه شدم كه دست چپم تكان نمي‌خورد. خيلي تلاش كردم، اما بي‌فايده بود.
به هر سختي بود خودم را تا 2 متر جلو بردم، ديگر نمي‌توانستم تكان بخورم، بچه‌ها كمك كردند تا روي تخته‌ي شناور بروم. متوجه تكان‌هاي هم‌رزمانم به دستم شدم، نگاهي به دست چپم كردم و ترس همه‌ي وجودم را گرفت. چون يك خمپاره‌ي 60 در ساعد دستم فرو رفته بود و از پشت بازويم بيرون زده بود.
در حالي كه هنوز منفجر نشده بود و هرآن امكان داشت بدن من تكه‌تكه بشود. خيلي ترسيده بودم. دهانم خشك شده بود. پسر كوچكم و همسر مهربانم جلوي چشمم آمدند. خيلي زود به خودم آمدم و بچه‌ها را از بهت‌زدگي درآوردم. فرياد زدم از من دور شويد. چون من تا مرگ فاصله‌ي چنداني نداشتم، پس بهتر بود كس ديگري از بين نرود.
بعد از سه ساعت به مقر و از آن‌جا به بهداري رسيدم. هيچ كدام از دكترها از ترس انفجار خمپاره به من نزديك نمي‌شدند. خيلي عصباني و مضطرب بودم. دائم فرياد مي‌زدم و از آن‌ها كمك مي‌خواستم، اما كو گوش شنوا.
يك تخريب‌چي آوردند تا بلكه او بتواند چاشني را از كار بياندازد، اما پس از دقايقي او هم نااميد رو به من كرد و گفت: «كاري از دست من بر مي‌آيد.» كاملاً مأيوس شده بودم و زير لب اشهد خود را مي‌خواندم و خدا را صدا مي‌زدم كه با صداي آن تخريب‌چي به خودم آمدم.
پيشنهاد عجيبي مطرح كرد كه طبق آن بايد به هر دو به دروغ مي‌گفتيم كه خمپاره از كار افتاده است. با اين‌كه مي‌دانستم دروغ در دين ما گناه است اما اين دروغ مصلحتي را گفتم. همه ي دكترها به كمكم آمدند و پس از بي‌هوشي بدون آن‌كه دستم را قطع كنند خمپاره را درآوردند و حتي عصب‌هاي پاره شده را نيز پيوند زدند.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 2