مامان خوابم مي ‌آيد

سال 1366 به منطقه اعزام شديم. وقتي به پادگان شهيد باغباني رسيديم، شب شده بود. همه خسته و مانده ولو شدند روي زمين.
صبح ما را براي نماز بيداركردند. تقريباً همه بار اولشان بود كه به جبهه مي‌آمدند و هنوز در حال و هواي خانه بودند. مسئول آشپزخانه آمده بود سراغ يكي از بچه‌هاي خواب آلود. هرچه او را صدا مي‌كرد كه بلند شود، او به خيال اين‌كه در خانه‌ي خودشان است مي‌گفت مامان خوابم مي‌آيد، ولم كن، بگذار بخوابم، خيلي خسته‌ام، و ما مرده بوديم از خنده.
   

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله