ماشين شهردار

يك روز موقع برگشتن به خانه، ديدم يك ژيان درب و داغان رنگ و رو رفته جلوي در خانه پارك شده. فكر كردم حتماً ميهمان داريم. اما هيچ كدام از فاميل‌ها و آشناها چنين ماشيني نداشتند.
محمدرضا خانه بود. گفتم: «‌جلوي در يك ژيان بود!‌»
گفت: « مال شهرداريه. »
به خنده افتادم: « آقاي شهردار! ماشين از اين بهتر نبود به شما بدهند. »
خيلي جدي گفت: « بود، اما اختصاصش دادم به كارهاي مهم شهرداي. »
   

 

منبع: مجله جاودانه ها