ما مقصر نبوديم آقاي گاو

پنجاه و شش ساعت بعد از عمليات اسير شديم. ظرف اين مدت نه نان داشتيم نه غذا. از پا درمي‌آمديم كه در دشت به يك گاو برخورديم. مشغول نوشيدن آب بود كه يكي از برادران آن را با گلوله زد و هركس از يك طرف شروع كرد به پاره كردن شكمش.
از شدت گرسنگي نمي‌دانستيم چه كنيم. از هركجايش مي‌توانستيم بريده و به سر آتش گرفته بوديم كه ديديم گاو هنوز زنده است!
   

منبع: سالنامه يادياران