پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 1:37 PMلشكر خداوند
در عمليات والفجر8 من به عنوان رانندهي ترابري به منطقه اعزام شدم. در چادر در حال استراحت بودم كه صداي بمباران دشمن به گوشم رسيد. در همين حين يك زن كه مادر يكي از برادران رزمنده به همراه كودك شيرخوارهاش به ملاقات پسرش آمده بود، چون اجازهي ورود به منطقه را نداشت همانجا ايستاد و منتظر پسرش شد.
ناگهان گلولهاي نزديك آنها به زمين خورد. گرد و خاك كه فرو نشست پيكر خونين آن زن و نوزاد توجه همه را جلب كرد. صحنهي تأسف باري بود.
زمانيكه پسر به ديدن مادرش آمد هركس اين صحنه را ديد بياختيار اشك در چشمانش جاري شد. ناخودآگاه به ياد مادرش ميافتاد. با همين دو چشم صحنه را ديدم كه پسر وقتي چادر را كنار زد و مادر و فرزند شيرخوارهاش را ديد هردو دستش را به سوي آسمان برد و با صداي بلند گفت: «خدايا شكر».
بچههاي رزمنده به سختي وي را از كنار پيكر آن دو پرستوي مهاجر بلند كرده و به پايگاه انتقال دادند و پيكر شهدا را به پشت جبهه منتقل كردند.
راوي: مسعود مكرمي
منبع: كتاب خاطرات آفتابي - صفحه: 64