پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389 1:31 PMكلاه كج قرمزرنگ
صبح عمليات والفجر هشت، دستهاي كه من فرماندهياش را به عهده داشتم، كنار چهار راهي كه درست بعد از آن منبعهاي بزرگ نفت قرار داشت، مستقر شد. شهيد حسيني كه معروف به حسيني رشتي بود، از بر و بچههاي مخلص و نترس گردان هم با تعدادي از نيروها، همان جايي كه ما مستقر بوديم، حضور داشت. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
ساعت 9 صبح يك كاميون ( ايفا ) عراقي كه بيشتر با اين نوع كاميونها نيروها را حمل ميكردند، به سمت ما آمد. متوجه شديم كه رانندهي كاميون از سقوط شهر فاو خبر ندارد. حسيني كه مترصد چنين فرصتي بود،با كلاه كج قرمز رنگ عراقي كه دژبانها آن را به سر ميگذاشتند، سريع به محل نگهباني رفت به طوريكه رانندهي عراقي متوجه نشد او ايراني است. پوشيدن لباس پلنگي عراقي و كلاه كج و ادا و اطواري كه او درميآورد، ما را روده بُر كرده بود.
بعد از اين كه او تابلو ايست را تكان داد، آيفا در 7 – 6 مترياش ترمز زد. وقتي بچهها از پشت سنگرها بيرون آمدند، راننده مات و مبهوت به حسيني كه هنوز با صلابت در حال قدم زدن بود، خيره شد. باورش نميشد او يك رزمندهي ايراني است. چند ماشين كه بيشتر آنها كاميونت بودند، صحيح و سالم در همان جا به غنيمت برو بچههاي ما درآمدند.
راوي: رحيم كابلي