كاغذ نسوز

قد و قواره و سن و سال مناسبي نداشتم. به همين خاطر مرا به دسته‌ي ديگري فرستادند. مدتي آن‌جا بودم تا با سفارش يكي از دوستان و كلي دوندگي توانستم به نيروهاي رزمي ملحق بشوم.
روزي نشسته بودم و با خودم فكر مي‌كردم كه اگر روي مين بروم چه‌طوري شناسايي شوم؟ چون بعد از عوض كردن دسته‌ي قبلي هنوز كد و پلاكم از توپخانه نيامده بود. اين شد كه شروع كردم به نوشتن مشخصاتم روي لباس‌هايم. دوباره فكر كردم كه اگر آتش بگيرم و لباس‌ها بسوزد چي؟
چشمم افتاد به زرورق ظرف‌هاي يك‌بار مصرف. يكي از آن‌ها را تكه‌تكه كردم و در تمام جيب‌هاي پيراهن و شلوار خاكيم گذاشتم. اما قسمت بود اسير بشوم. هشت سال و يك ماه در اسارت بودم و هيچ كدام از آن چاره‌انديشي‌ها به كارم نيامد.
   

 

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله