قيامت دريا

براي شناسايي اسكله الاميه به راه افتاديم. نمازمان را در قايق خوانديم. دريا چنان ناآرام بود كه حتي نشستن كف قايق هم مشكل بود اما ما نماز خوانديم و چه آرامشي داشت. به اسكله كه رسيديم، عراقي‌ها متوجه ما شدند. صداي فريادشان بلند شد. هركسي به سمتي مي‌دويد و ما بي‌اسلحه با يك قايق و يك پارو.
چيزي حدود 200 نارنجك اطراف اسكله منفجر شد و هر چند ثانيه يك‌بار گلوله‌اي در كنارمان آب‌ها را به آسمان مي‌فرستاد. يك لحظه صدايي مثل شكستن جمجمه در گوشم پيچيد. پارو از دست محمد افتاد. نفس نفس مي‌زد. يك گلوله به زانويم خورد و ديگري در رانم. فك محمد جدا شده بود. خواستم به نزديكش بروم اما انگار كسي كمرم را با لگد كوفت. بلافاصله شكمم شكافته شد. بدنم پر از تير بود. قايق سكان نداشت. به سختي گوشي بي‌سيم را برداشتم و كمك خواستم. محمد نمي‌توانست كلامي بگويد. بالاخره بچه‌ها رسيدند و ما را به عقب بردند. آن شب دريا قيامت بود.
   

منبع: كتاب آسمان زيرآب