قصه‌ ي عطش

در اتاق بازجويي غوغا بود. همه‌شان فرياد مي‌زدند: «حرس خميني» (پاسدار خميني)؛ اما آن پاسدار شجاع هيچ نمي‌گفت. از لشگر 11 اميرالمؤمنين (ع) بود.
فقط گفت: «كمي آب به من بدهيد. يكي از آن‌ها از اتاق خارج شد. پس از چند ثانيه بازگشت. دهان پاسدار دست بسته را باز كرد و قير داغ را در دهانش ريخت.
جسد پاكش را چند دقيقه بعد براي ما هديه آوردند.
   

منبع: كتاب شهداي غريب