فواره‌اي از خون

در حال جمع كردن مجروحين و شهدا بوديم كه صحنه‌اي نظرم را جلب كرد و به طرفش دويدم. باورش برايم خيلي دشوار بود چون صحنه بسيار دلخراش بود و خودم صحنه‌هاي زيادي از تكه تكه شدن همرزمان و عزيزان شهيد را در ميادين نبرد ديده بودم اما اين صحنه شايد اولين و آخرين پرواز ملكوتي بود كه ديدم.
رفتم جلوتر و همراه من هم دوستان ديگر به اين جمع ملحق شدند. الله ‌اكبر! تويوتاي وانتي در كنار جاده پارك شده بود و در پشت آن دو عدد ديگ بزرگ غذا و در جلوي اتومبيل دو رزمنده در كنار يكديگر به همديگر تكيه داده بودند كه هيچ يك از آن‌ها سر نداشتند و انگار با شمشيري تيز سر اين عزيزان را از زير چانه بريدند كه از حلقوم اين دو شهيد هنوز خون فواره مي‌زد و همه عزيزاني كه در اطراف ماشين بودند نا خودآگاه فرياد مي‌زدند: يا حسين(ع)، يا حسين(ع)
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ  

راوي: نورمحمد كلبادي نژاد