فرصت طلب

داشت صبح مي‌شد؛ از ديشب كه عمليات كرده بوديم و خاكريز را گرفته بوديم. داشتم با دوستم سنگر درست مي‌كرديم. بسيجي نوجواني آمد و گفت: « اخوي من نگهباني مي‌دادم تا حالا، مي‌شه توي سنگر شما نماز بخونم؟ »
به دوستم آرام گفتم: « ببين از اين آدم‌هاي فرصت‌طلبه، مي‌خواد سنگر ما را صاحب بشه. »
آرام زد به پهلويم و به نوجوان گفت: « خواهش مي‌كنم بفرماييد. »
از سنگر آمديم بيرون و رفتيم وضو بگيريم. صداي سوت ... خمپاره ... سنگر ... بسيجي نوجوان ...
دوستم گفت: « چه زيبا سنگر ما را صاحب شد و چه فرصت‌طلب گوي سبقت را از ما ربود.
   

منبع: نشريه قافله نور   -  صفحه: 19