غريبه

تركشي بزرگ به شكمش خورده بود. عراقي‌ها محل جراحتش را خوب بخيه نزده بودند. درد زيادي مي‌كشيد، گاهي تا صبح ناله مي‌كرد و كاري از دست من برنمي‌آمد. در بيمارستان تموز، بهار 1367 رنگ چهره‌اش زرد شد و ديگر رمقي نداشت.
از درد به خود مي‌پيچيد. از سر ناچاري داد و فرياد راه انداختم اما چه فايده؟ كنار تختش با خدا به راز و نياز پرداختم. پرستاران اصلاً توجهي نداشتند. نزديك‌هاي سحر بي‌هوش شد. صبح تا چشم باز كردم سراغش رفتم، اما او از زندان تن و دنيا آزاد شده بود و من هيچ‌وقت نفهميدم او كه بود.
   

منبع: كتاب روايت عشق