پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389 1:19 PMغربت فرمانده
گردان يا مهدي (عج) در ميان دود و آتش ايستاد. دشمن تمام منطقه را مينگذاري كرده بود، «عبدالرحمن كرمي» به نيروهايش نگريست. هر لحظه يكي از بچهها به زمين ميافتاد، نبايد آنجا ميايستادند. منبع: كتاب روزهاي امتحان
معاون را صدا زد: «من رفتم جلو، نميتوانيم نيروها را نگه داريم» و به يكباره صداي انفجار، رزمندهها را به خود آورد. كرمي با پيكري خونين روي زمين بود. اشك در چشم همه چرخيد. در ميان آخرين نفسها فرياد زد: «چرا نشستهايد؟» زود باشيد معطل نكنيد؟»
همگي در حاليكه گريه ميكردند از معبر مين رد شدند. خاكريز دشمن سقوط كرد؛ اما گردان يا مهدي (عج) شادي فتح را نچشيد. تنها صداي واويلايشان را ميشنيدي و شانههايي كه از غربت بر فراز خاكريز فتح شده ميلرزيدند.