عهد

مجروح بود؛ زود برش گردانده بودند والّا تشنگي شهيدش كرده بود.
يك قلپ آب دستش داديم. گريه‌اش گرفت. نتوانست بخورد. گفت: « بچه‌ها خيليشان از تشنگي شهيد شدند. عهد كردم تا آخر عمر آب خنك نخورم. »
   

منبع: كتاب هوردرآتش؛روايت طلاييه و زيد   -  صفحه: 134