عمامه اي برسر

با عده‌اي از بچه‌ها در سنگر مشغول صحبت بوديم. احمد گفت: «من ديشب خواب مي‌ديدم روحاني ‌شدم و رفتم بالاي منبر، روبه‌روي من آيينه‌اي بود. نگاهي در آن انداختم، عمامه‌ام را بد بسته بودم...
يك‌باره فرياد يا حسين بلند شد، همه‌جا را دود و خاك گرفت. صداي يا زهراي احمد از ميان خروارها خاك شنيده مي‌شد. او را بيرون آورديم .سرش شكافته بود. امدادگري با شتاب سرش را باندپيچي كرد. در همان لحظه خواب احمد درباره‌ي عمامه بستن تعبير شد.
همه متحير و هراسان او را نگاه مي‌كرديم كه احمد آخرين نفس را كشيد و ما ياحسين‌گويان بر سر و سينه‌ي خود مي‌زديم.
   

منبع: كتاب روايت عشق