پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389 1:16 PMعكس يادگاري
قبل از آخرين سفر، دوربينش را آورد و براي چندمين بار روي پايه تنظيمش كرد و سريع خودش را زير كرسي كنار من رساند، اما دوربين زود فلاش زد. اولش عصباني شد. گفت: « يك حلقه فيلم گرفتهام كه هر بار ميآيم با تو عكس يادگاري بيندازم، مشكلي پيش ميآيد. اين هم آخرياش. فكر كنم چون بعد از شهادت من، اين عكسها داغ دل تو را بيشتر كند. خدا نميخواهد كه عكسمان با هم بيفتد. » منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
وقتي رفت، كابوسهاي من شروع شد؛ تا اينكه خواب ديدم مردي سياه پوش آمد و گفت: « زود باش خانه را مرتب كن، پسرت شهيد شده. » صبح همه جا را تميز كردم. دوتا از خانمها به ديدنم آمدند و خبر شهادت رضا را دادند. همان لحظه بيهوش شدم. شهادت رضا برايم غير قابل باور بود اما در مقابل رضاي حق تسليم شدم.