عطش

تشنگي و ضعف و درد پا خيلي اذيتم مي‌كرد. پشه‌ها و مگس‌هايي كه از روي اجساد و اطراف، بر روي سر و صورت من مي‌نشست، خيلي ناراحتم كرده بود. لب‌ها و گلويم خشك شد. احساس خفگي مي‌كردم. فقط 15 سال داشتم.
به ناچار با دست، زمين را كندم و رطوبت خاك را به لبانم ماليدم. بي‌فايده بود. لبانم را روي خاك‌هاي نمناك گذاشتم. دهانم پر از خاك و گل شد. همان‌جا دست به آسمان بردم و گفتم:
«خدايا ما را از عطش و تشنگي صحراي قيامت نجات بده و آبروي ما را در نزد خودت حفظ كن و اسلام مسلمين را سرافراز ساز.
   

منبع: كتاب بال هاي سوخته