عروسيه من كي است؟

«خزايي» يكي از دوستان نزديك من بود كه در آن زمان زن و بچه داشت. دخترش را بغل مي‌كرد و مي‌گفت: «‌بابا عروسي من كي است؟» دخترش هم جواب مي‌داد: « وقتي شهيد بشي. »
من خيلي ناراحت مي‌شدم و مي‌گفتم: « حاج كاظم، اينا چيه به بچه‌ات ياد دادي؟ »‌ گفت: « بايد يادشون بمونه. »
جالب اين‌جاست كه ما وقتي مي‌رفتيم منطقه و بچه‌ها تير و تركش مي‌خوردند و نقش زمين مي‌شدند، به بچه‌ها مي‌گفت: « مشتتو بالا كن تا دشمن فكر نكنه همين طوري رفتي. »‌ و وقتي بچه‌ها مچشان را بالا مي‌كردند، ازشان عكس مي‌گرفت و مي‌گفت: « براي يادگاري.» هيچ وقت از من جدا نمي‌شد. مي‌گفت: « من با اين سيدم. هر جا سيد هست، من هم همان‌جا هستم. »
در يكي از عمليات‌ها بايد در دل دشمن عمليات مي‌كرديم. ديدم خزايي نيست. برگشتم عقب. يك خاكريز بود كه در تيررس مستقيم قرار داشت. ديدم خزايي روي خاكريز افتاده. موقعي كه رسيدم بالاي سرش، اولين حرفش اين بود كه دوربينم را دربياور و يك عكس از من بگير. من هم عين همان حالتي كه به بچه‌ها مي‌گفت، عكسش را گرفتم.
   

منبع: نشريه امتداد   -  صفحه: 16