پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389 1:15 PM
عروسي وقتي در خانه را باز كردم، عباس با چهرهاي خندان در مقابلم بود. با مهرباني گفت: «دو روز ديگر به منطقه خواهم رفت» اگر براي باقر پيام و سفارشي داري بگو تا به اطلاع آنها برسانم» منبع: كتاب از آسمان تا زمين
پرسيدم: «عباسآقا! براي خانه خريد كردهاي؟» پاسخ داد: «هنوز ازدواج نكردهام اما يك مقدار وسيله خريد كردهام تا دفعهي بعد كه به مرخصي آمدم همه چيز آماده باشد، چون تصميم دارم بعد از اين اعزام ازدواج كنم» بعد همانطور كه صحبت ميكرد يك جفت كفش سفيد زنانه از كيفش بيرون آورد و به من نشان داد.
همهي صحبتهايش را كرده بود، حتي كفش عروس را هم خريده بود. پرسيد: «حاج خانم قشنگه؟» گفتم: «انشاالله مبارك باشد، اما اين اعزام آخرين اعزامش بود. حالا مراسم عروسي به مراسم خاكسپارياش تبديل شده بود. گويي تابوت سنگين ميرفت، اما نه عباس چشم اميدش را از دنيا كنده بود، كه ملائك به پيشوازش آمدند.