عباس تشنه لب

همه تشنه بوديم. عراقي‌ها در سوله را بسته بودند. آبي نبود، اما عباس هم تشنه بود و هم مجروح، گفت: «دارم شهيد مي‌شوم. به من كمي آب بدهيد. ولي من سرگردان بودم».
وقتي صدايش قطع شد اشك‌هاي داغ بچه‌ها بود كه بر صورتش مي‌چكيد:
يا عباس تشنه لب
   

منبع: كتاب شهداي غريب